X
تبلیغات
عشق ماندگار


عشق ماندگار

در این دنیا که حتی ابر هم نمیگرید به حال ما همه از ما گریزانند,تو هم بگذر از این تنها

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم


هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد


با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر


هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها


عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!







نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 11:9 توسط الهام| |

بـــی معرفـــت....!

تــــمـــــــــــــــــــام


روزهـــــــــــــایــــی كــه سرگرمـــــیت بـــودم


زنـــــــــدگیــــــــــم بــــــــودی....!!♥♥♥




نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 11:6 توسط الهام| |

اگر یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای برایش بادکنک می‌خرم

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.

بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.

بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید آنقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 22:32 توسط الهام| |

مــــــــــــرگ انســـان زمــــانـــی اســت کـــه :

نـــه شـــب بهــانــه ای بـــرای خـــوابـیــــدن دارد !

و نـــه صـــبح دلیلی بـــرای بیـــــدار شــــدن ..


    نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 21:37 توسط الهام| |

    رابــــــــــــطه رو

    تا شروع نشده،واسه خودت شروع


    نکن


    تا جدی نشده،واسه خودت جدی


    نکن


    تا عزیز تو نشده،عزیز خودت فرضش


    نکن...


    تـــــــــــــــو رو خدا راحت دل نده که یعد ....



    نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 11:11 توسط الهام| |

    در مـی زنم...
    آغـوشت را بُگشـای!
    بـی هیچ سُوالی بعد از دیدن چشـمآن خیس و وحـشـی ام!
    تنگ در آغـوشم گیر!
    من از همه جای جهان می تــَـرسم

    نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 11:10 توسط الهام| |

    چرا زیر چتر مهربانیت راهم نمی دهی؟

    من خیسم از باران تنهایی چرا ساحل وسیع آغوشت جایی برای این غریق تن خسته ندارد؟

    من چه عریان ستودم تو را تو چه راحت پیچیدی مرا در لفاف فراموشی نكند تو سایه ی منی كه تا ابد مبهم در وجودم نشسته ای ؟

    نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 11:9 توسط الهام| |

    با وجود همه ی حسرت و دلبستگی ام

    میروم ، تا که خیالت نشود زندگی ام



    میروم تا ز من و عشق من آسوده شوی


    تا" شکرخند" زنی،از من و از سادگی ام




    میروم تا نزنی " ناوکِ غم " بر دل من


    تا که درمان شود این زخم و رَوَد خستگی ام




    ابروان سیَهَت ، بر نگهت طعنه زنند


    منم و کنج غم و چشم تر و خیرگی ام




    چه محال است رسیدن به لبانت، جانا


    شاید این است ، تقاص من و دیوانگی ام



    رفتم از زندگیت ،" یاسِ من آرام بمان"


    با وجود همه ی حسرت و دلبستگی ام

    نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 11:7 توسط الهام| |

    جایی هست که دیگه کم میاری از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . .. .
    جایی که فقط میخوای یکی باشه
    یکی بمونه
    نره ، واسه همیشه کنارت باشه
    من الان اونجام …..! …???
    نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 15:42 توسط الهام| |

    همـــــــه زندگیم درد استـــــ ؛ درد …نمے دانم عظــــمتـــ این کلمـــــه را
    درکــــ مے کنے یا نــه ؟! وقتے مے گویــــــم درد….

    تو بــه دردے فکر نکـــــــن کـــه جسمــــ انسان را ممـــــــکن استــ

    یکـــ بیمارے شــــدید بکشد!! نـــــــــــه؛ روحـــــــم درد مے کنـــــــد…!!!

    نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 15:41 توسط الهام| |

    وباره پاییز
    اما نه ((فصل خزان)) زرد!
    دوباره پاییز
    اما نه فصل اندوه و درد!
    دوباره پاییز
    فصل زیبای سادگی
    دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .
    .

    نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 17:37 توسط الهام| |

    تا کجا میخواهی بروی ؟!

    اینهمه رفتنت چه فایده ای دارد اصلا ؟

    به پشت سرت نگاه کن !

    این سایه ی تو نیست !

    منم که به دنبال تو راه افتاده ام !

    مثل بادکنکی به دست کودکی !

    هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم !

    نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا . . . !!

    نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 17:36 توسط الهام| |


    تـــو به رَفتـــَنــَت ادآمه بــده ..!!!!!

    ایــن اشــکهـآ ،

    رَبــطی بــه تـُـو نَــدارَد ...



    نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 17:35 توسط الهام| |

    روزی می رسـد بی تفاوتی هایت را با جـای خالی ام حس كنـی ...

    و شاید در دلت بـا بغض بگـویی !

    "كــاش اینجــا بــود"


    آنوقت است که می فهمی


    چقدر زود دیر میشود

    ومن حتی

    بخوابت هم نمی آیم ....!!!!
    نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 17:33 توسط الهام| |

    مقابل دریا که میرسم،فقط برای چشمانت دعا میکنم...

    اما تو هرگز مستجاب نمیشوی...

    ببار...ببار که باز باورت کنم....

    ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی...

    ببار در همین کوچه مهتاب...

    ...راستی قرارمان..همان ساعت"نمی دانم"...

    ساعت لجوجی که هیچوقت عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمیرود...

    یادت نرود...

    تو،همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر...

    تا می آیم زمزمه ات کنم...زود تمام میشوی...

    میدانم...سالهاست...

    ساعت قرارمان...یک دقیقه به هیچ است...

    و من همیشه...یک دقیقه دیر می رسم.........

    نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 22:9 توسط الهام| |

    گاه جلوی آینه می ایستم. . .

     

    خــــــــــــودم را در آن میبینم. . .

     

    دست روی شانه اش میگذارم و می گویم. . .

     

    چه تـحــــــــــــملی دارد دلـ ـ ـ ـت. . . .

     

     

    نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 21:47 توسط الهام| |

    • معشوقه ای پیدا کرده ام
    •  
    • به نام روزگار . . .
    •  
    • این روزها مرا درآغوش خویش
    •  
    • سخت به بازی گرفته است !
    نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 21:31 توسط الهام| |

    زمین به مرد بودنت نیاز داره ،مرد باش.

     

    مردونه حرف بزن .

     

    مردونه بخند .

    مردونه عشق بورز .

    مردونه گریه کن ،

     

    ... مردونه ببخش .

     

    مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت

     

    ... ... مردباش و هیچوقت نامردی نکن

     

    مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده

     

    مرد باش..

    نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 22:36 توسط الهام| |

    همـیشه یه آدمــایــی هستن...

    کــه دلت رو واسه آدمــایـی کـه...

    نیستنــ تنگـ میکنن...

    نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 13:51 توسط الهام| |

    مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

    بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!

    بـاران کـه بـاریــد ... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!

    خـورشـیـدکـه تـابـیـد ... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

    اشـک کـه آمـد ... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!

    او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت . . .
    نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 13:27 توسط الهام| |

    فرض کنید زندگی همچون یک بازی است

    قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید

    جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.


     آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است
    کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد


    نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 15:36 توسط الهام| |

    چـــند وقــتیســت چـــشمــ هــایمـــ

    شبـــانــه بــه مــهمـــانــــی ِ بــاران مـــی روند!

    چـــتری از نــــوازش بــرایمـــ بگـــستران!

    مــــن از این بـــاران هــای گـــاه و بــی گـــاه...


    بیــــزارمـــــــ!!!

    بیخــودی قــاب ِ دلمـــ را اسیرَت کـــردم!تـو حتـی یادت همــ لیاقت فکر کــردن ندارد... چه رســد به خـــودت!

    دلمــ پــُر است! خیلــی پـــُر!

     و چقـــدر این روز هـــا زیاد میخواهـــمت!!!!
     
    نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 11:1 توسط الهام| |

    آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

    آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

    آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

    آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

    آنگاه که حتی گوشت را می بندی

    تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

    آنگاه که خدا را می بینی

    و بنده اش را نادیده می گیری

    می خواهم بدانم

    دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی،

    تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟
    نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 10:56 توسط الهام| |

    دلم یک غریبه می خواهد

    بیاید بنشیند فقط سکوت کند

    من هـی حرف بزنم
    ...

    و بزنم و بزنم

    تا کمی کم شود از این همه بار

    بعد بلند شود و برود

    نه نصیحتی نه.....

    !انگار نه انگار
    نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 10:52 توسط الهام| |

    آخر هم نفهمیدم دردم را چگونه بگویم!

    درد کشیدم...؟
    درد گرفت...؟

    ...درد آمد...؟

    چرا هیچوقت برای درد فعل "رفتن" صرف نمیشود؟
     
    نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 15:54 توسط الهام| |

    این روزهـا همه به من می گـویند:

    بــالای چشمتــ ابروستـــ...!

    هـمه فهمیده اند جــای تو خالیستـــ..!

    چشمـتــ را دور دیده انــد..!



    نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 15:51 توسط الهام| |

    نــه نمـی دانــی...!

    هیچــکس نمــی دانـــد...!

    پشت ایــن چهــره ی آرامـ در دلــــم چه میگــذرد...!

    نمـی دانـی...!

    کســی نمـی داند.....!

    ایــن آرامش ظاهــــــر و این دل نـــــــا آرام...!

    چقــدر خسته امـ میکنــد...!

    نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 15:46 توسط الهام| |

    ✿ツ مـشـتـــ بَـر زمـیـن ، تـکـه ای خـاکـــ بـرداشـتـم

    بـویـدَمـش . . . !

    بـوسـیـدمَـش . . . !

    خـدایـا ایـن هـمـان یـار خـلـق نـشـده ی مَـن اسـتـــ . . . ✿




    نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 16:4 توسط الهام| |

    خبری نیست ! ندو ...

    یکی دو قدم دیگر که برداری می رسی به انتهای رابطه !

    حالا هی هول بزن برای رسیدن !

    آنجا اشک خیرات می کنند و حسرت !

    خبری نیست ! ندو ...

    lr2p8mcb07oez8yfybtc.jpg
    نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 16:0 توسط الهام| |

    گاهی دلم می خواهد، وقتی بغض می کنم ،

    خدا از آسمان به زمین بیاد ،

    اشک هایم را پاک کند، دستم را بگیرد و

    بگه: اینجا آدما اذیتت می کنن ؟!!!

    بـیـــا بـــریـم ...

    01074645838078078443.jpg
    نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 15:56 توسط الهام| |


    :قالبساز: :بهاربیست:

    در زندگی هر یك از ما گاهی بر سر دو راهی قرار می گیریم و بعد از مشورت با دیگرانم و زدن تمامی درها اگر نتوانستیم راه خودمان را انتخاب كنیم به استخاره روی می اوریم و از خداوند طلب خیر میكنیم .

    ابتدا نيت نماييد سپس روي استخاره بگير کليک فرماييد
     آپلود عکس - نرخ ارز - قیمت خودرو - قالب وبلاگ