X
تبلیغات
عشق ماندگار
تو...


هنوز...

هم...


با تمام

نبودنت...

تمام

بودن منی ... !!!


تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 12:56 | نویسنده : الهام |
رویاهایم را میگذارم پشت در …

بیچاره رفتگر …

چه بار سنگینی دارد امشب


تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 12:56 | نویسنده : الهام |
اگر آنکه رفت
خاطره اش را می بُرد
فرهاد سنگ نمی سُفت!
مجنون آشفته نمی خُفت!
حافظ شعر نمی گفت…!


تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 12:55 | نویسنده : الهام |
مجنون شدن
سزایِ زنی‌ست
که نتوانست لیلایِ تو باشد!


تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 12:54 | نویسنده : الهام |
دلــــــــم کـــــُمـا مـــــی خـــــواهـــــد....

 از آنــهــایـــی که دکــتــر مـــی گــویــد: مــــتـــــاســـفــــم....

فــقــطــ بــراش دعا کــنـــیـــد.. ...



تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 12:53 | نویسنده : الهام |
به دنبالت میگردم هنوز ....... بی هیچ نام و نشانی فقط میگردم ...... ولی بعد از سالها تازه میفهمم ....... تو اگر میخواستی پیدایت میکردم ...... مشکل از من نبود .... نخواستی که نشد ... ...

تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 12:52 | نویسنده : الهام |
یه وقتایی یه جاهایی یه حرفایی...
چنان آتیشت می زنه که...
دوست داری فریاد بزنی ! ولی نمیتونی ...
دوست داری اشک بریزی و نمیتونی حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه !
تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه
به این میگن درد بی درمون...!!!


تاريخ : شنبه یازدهم آبان 1392 | 21:29 | نویسنده : الهام |
صدای ما رو

از پشت شیشه ی مانیتور می شنوید...

مانیتوری که الان ، خیلیا پشتش بغض دارن

مانیتوری که الان ، خیلیا دستشون

زیر چونشونه

در ضمن ،

پشت همین مانیتور هم خیلیا دلشون گرفته.....


تاريخ : شنبه یازدهم آبان 1392 | 21:28 | نویسنده : الهام |
بعضى اتفاق هاى خوب

اونقدر دیر مى افتن

كه باید رو به آسمون كرد

و گفت : وقتش گذشت

مال خودت...!


تاريخ : شنبه یازدهم آبان 1392 | 21:27 | نویسنده : الهام |
خدایا بعضی‌‌ها رو از بچگی‌ سخت امتحان میکنی‌ ....

اصلا انگار بعضی‌‌ها رو از بچگی‌ بزرگ آفریدی!!!


تاريخ : شنبه یازدهم آبان 1392 | 21:25 | نویسنده : الهام |
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم.
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم...بی تو یک عمر فرصت برای گریستن
دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است


تاريخ : شنبه یازدهم آبان 1392 | 21:23 | نویسنده : الهام |

ܓ در آغــ ــــــوشـَــش عَطـــــــــرَش را "بــــو" نــَکُن ...

بَعـــــد ها...


هَمــــآن "عَطــــر"...

درجــــآی دیگَـ ـــر ویــــــــرانَت می کـــُــــــنَد...!


تاريخ : شنبه یازدهم آبان 1392 | 21:22 | نویسنده : الهام |
تو،

برایِ من

من،

برایِ تو

ومعادله تکمیل است ...



تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور 1392 | 23:33 | نویسنده : الهام |
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم


هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد


با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر


هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها


عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!









تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 | 11:9 | نویسنده : الهام |
بـــی معرفـــت....!

تــــمـــــــــــــــــــام


روزهـــــــــــــایــــی كــه سرگرمـــــیت بـــودم


زنـــــــــدگیــــــــــم بــــــــودی....!!♥♥♥






تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 | 11:6 | نویسنده : الهام |

اگر یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای برایش بادکنک می‌خرم

بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.

بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.

بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.

و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید آنقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده

تاريخ : شنبه بیستم آبان 1391 | 22:32 | نویسنده : الهام |
مــــــــــــرگ انســـان زمــــانـــی اســت کـــه :

نـــه شـــب بهــانــه ای بـــرای خـــوابـیــــدن دارد !

و نـــه صـــبح دلیلی بـــرای بیـــــدار شــــدن ..




    تاريخ : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 | 21:37 | نویسنده : الهام |
    رابــــــــــــطه رو

    تا شروع نشده،واسه خودت شروع


    نکن


    تا جدی نشده،واسه خودت جدی


    نکن


    تا عزیز تو نشده،عزیز خودت فرضش


    نکن...


    تـــــــــــــــو رو خدا راحت دل نده که یعد ....





    تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 11:11 | نویسنده : الهام |
    در مـی زنم...
    آغـوشت را بُگشـای!
    بـی هیچ سُوالی بعد از دیدن چشـمآن خیس و وحـشـی ام!
    تنگ در آغـوشم گیر!
    من از همه جای جهان می تــَـرسم



    تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 11:10 | نویسنده : الهام |
    چرا زیر چتر مهربانیت راهم نمی دهی؟

    من خیسم از باران تنهایی چرا ساحل وسیع آغوشت جایی برای این غریق تن خسته ندارد؟

    من چه عریان ستودم تو را تو چه راحت پیچیدی مرا در لفاف فراموشی نكند تو سایه ی منی كه تا ابد مبهم در وجودم نشسته ای ؟



    تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 11:9 | نویسنده : الهام |
    با وجود همه ی حسرت و دلبستگی ام

    میروم ، تا که خیالت نشود زندگی ام



    میروم تا ز من و عشق من آسوده شوی


    تا" شکرخند" زنی،از من و از سادگی ام




    میروم تا نزنی " ناوکِ غم " بر دل من


    تا که درمان شود این زخم و رَوَد خستگی ام




    ابروان سیَهَت ، بر نگهت طعنه زنند


    منم و کنج غم و چشم تر و خیرگی ام




    چه محال است رسیدن به لبانت، جانا


    شاید این است ، تقاص من و دیوانگی ام



    رفتم از زندگیت ،" یاسِ من آرام بمان"


    با وجود همه ی حسرت و دلبستگی ام



    تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 11:7 | نویسنده : الهام |
    جایی هست که دیگه کم میاری از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . .. .
    جایی که فقط میخوای یکی باشه
    یکی بمونه
    نره ، واسه همیشه کنارت باشه
    من الان اونجام …..! …???


    تاريخ : چهارشنبه پنجم مهر 1391 | 15:42 | نویسنده : الهام |
    همـــــــه زندگیم درد استـــــ ؛ درد …نمے دانم عظــــمتـــ این کلمـــــه را
    درکــــ مے کنے یا نــه ؟! وقتے مے گویــــــم درد….

    تو بــه دردے فکر نکـــــــن کـــه جسمــــ انسان را ممـــــــکن استــ

    یکـــ بیمارے شــــدید بکشد!! نـــــــــــه؛ روحـــــــم درد مے کنـــــــد…!!!



    تاريخ : چهارشنبه پنجم مهر 1391 | 15:41 | نویسنده : الهام |
    وباره پاییز
    اما نه ((فصل خزان)) زرد!
    دوباره پاییز
    اما نه فصل اندوه و درد!
    دوباره پاییز
    فصل زیبای سادگی
    دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .
    .



    تاريخ : سه شنبه چهارم مهر 1391 | 17:37 | نویسنده : الهام |
    تا کجا میخواهی بروی ؟!

    اینهمه رفتنت چه فایده ای دارد اصلا ؟

    به پشت سرت نگاه کن !

    این سایه ی تو نیست !

    منم که به دنبال تو راه افتاده ام !

    مثل بادکنکی به دست کودکی !

    هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم !

    نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا . . . !!



    تاريخ : سه شنبه چهارم مهر 1391 | 17:36 | نویسنده : الهام |

    تـــو به رَفتـــَنــَت ادآمه بــده ..!!!!!

    ایــن اشــکهـآ ،

    رَبــطی بــه تـُـو نَــدارَد ...





    تاريخ : سه شنبه چهارم مهر 1391 | 17:35 | نویسنده : الهام |
    روزی می رسـد بی تفاوتی هایت را با جـای خالی ام حس كنـی ...

    و شاید در دلت بـا بغض بگـویی !

    "كــاش اینجــا بــود"


    آنوقت است که می فهمی


    چقدر زود دیر میشود

    ومن حتی

    بخوابت هم نمی آیم ....!!!!


    تاريخ : سه شنبه چهارم مهر 1391 | 17:33 | نویسنده : الهام |

    مقابل دریا که میرسم،فقط برای چشمانت دعا میکنم...

    اما تو هرگز مستجاب نمیشوی...

    ببار...ببار که باز باورت کنم....

    ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی...

    ببار در همین کوچه مهتاب...

    ...راستی قرارمان..همان ساعت"نمی دانم"...

    ساعت لجوجی که هیچوقت عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمیرود...

    یادت نرود...

    تو،همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر...

    تا می آیم زمزمه ات کنم...زود تمام میشوی...

    میدانم...سالهاست...

    ساعت قرارمان...یک دقیقه به هیچ است...

    و من همیشه...یک دقیقه دیر می رسم.........



    تاريخ : جمعه سی و یکم شهریور 1391 | 22:9 | نویسنده : الهام |

    گاه جلوی آینه می ایستم. . .

     

    خــــــــــــودم را در آن میبینم. . .

     

    دست روی شانه اش میگذارم و می گویم. . .

     

    چه تـحــــــــــــملی دارد دلـ ـ ـ ـت. . . .

     

     



    تاريخ : جمعه سی و یکم شهریور 1391 | 21:47 | نویسنده : الهام |
    • معشوقه ای پیدا کرده ام
    •  
    • به نام روزگار . . .
    •  
    • این روزها مرا درآغوش خویش
    •  
    • سخت به بازی گرفته است !


    تاريخ : جمعه سی و یکم شهریور 1391 | 21:31 | نویسنده : الهام |
    .: Weblog Themes By VatanSkin :.