عشق ماندگار
در این دنیا که حتی ابر هم نمیگرید به حال ما همه از ما گریزانند,تو هم بگذر از این تنها
اگر یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای برایش بادکنک میخرم بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین بروند، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
من خیسم از باران تنهایی
چرا ساحل وسیع آغوشت جایی برای این غریق تن خسته ندارد؟
من چه عریان ستودم تو را
تو چه راحت پیچیدی مرا در لفاف فراموشی
نكند تو سایه ی منی كه تا ابد مبهم در وجودم نشسته ای ؟
تو بــه دردے فکر نکـــــــن کـــه جسمــــ انسان را ممـــــــکن استــ
یکـــ بیمارے شــــدید بکشد!! نـــــــــــه؛ روحـــــــم درد مے کنـــــــد…!!! مقابل دریا که میرسم،فقط برای چشمانت دعا میکنم... اما تو هرگز مستجاب نمیشوی... ببار...ببار که باز باورت کنم.... ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی... ببار در همین کوچه مهتاب... ...راستی قرارمان..همان ساعت"نمی دانم"... ساعت لجوجی که هیچوقت عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمیرود... یادت نرود... تو،همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر... تا می آیم زمزمه ات کنم...زود تمام میشوی... میدانم...سالهاست... ساعت قرارمان...یک دقیقه به هیچ است... و من همیشه...یک دقیقه دیر می رسم......... گاه جلوی آینه می ایستم. . . خــــــــــــودم را در آن میبینم. . . دست روی شانه اش میگذارم و می گویم. . . چه تـحــــــــــــملی دارد دلـ ـ ـ ـت. . . . زمین به مرد بودنت نیاز داره ،مرد باش. مردونه حرف بزن . مردونه بخند . مردونه عشق بورز . مردونه گریه کن ، ... مردونه ببخش . مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت ... ... مردباش و هیچوقت نامردی نکن مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده مرد باش.. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند . پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
تــــمـــــــــــــــــــام
روزهـــــــــــــایــــی كــه سرگرمـــــیت بـــودم
زنـــــــــدگیــــــــــم بــــــــودی....!!♥♥♥

نـــه شـــب بهــانــه ای بـــرای خـــوابـیــــدن دارد !
و نـــه صـــبح دلیلی بـــرای بیـــــدار شــــدن ..

تا شروع نشده،واسه خودت شروع
نکن
تا جدی نشده،واسه خودت جدی
نکن
تا عزیز تو نشده،عزیز خودت فرضش
نکن...
تـــــــــــــــو رو خدا راحت دل نده که یعد ....

آغـوشت را بُگشـای!
بـی هیچ سُوالی بعد از دیدن چشـمآن خیس و وحـشـی ام!
تنگ در آغـوشم گیر!
من از همه جای جهان می تــَـرسم

میروم ، تا که خیالت نشود زندگی ام
میروم تا ز من و عشق من آسوده شوی
تا" شکرخند" زنی،از من و از سادگی ام
میروم تا نزنی " ناوکِ غم " بر دل من
تا که درمان شود این زخم و رَوَد خستگی ام
ابروان سیَهَت ، بر نگهت طعنه زنند
منم و کنج غم و چشم تر و خیرگی ام
چه محال است رسیدن به لبانت، جانا
شاید این است ، تقاص من و دیوانگی ام
رفتم از زندگیت ،" یاسِ من آرام بمان"
با وجود همه ی حسرت و دلبستگی ام
جایی که فقط میخوای یکی باشه
یکی بمونه
نره ، واسه همیشه کنارت باشه
من الان اونجام …..! …???
درکــــ مے کنے یا نــه ؟! وقتے مے گویــــــم درد….
اما نه ((فصل خزان)) زرد!
دوباره پاییز
اما نه فصل اندوه و درد!
دوباره پاییز
فصل زیبای سادگی
دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . .
.
اینهمه رفتنت چه فایده ای دارد اصلا ؟
به پشت سرت نگاه کن !
این سایه ی تو نیست !
منم که به دنبال تو راه افتاده ام !
مثل بادکنکی به دست کودکی !
هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم !
نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا . . . !!

تـــو به رَفتـــَنــَت ادآمه بــده ..!!!!!
ایــن اشــکهـآ ،
رَبــطی بــه تـُـو نَــدارَد ...
و شاید در دلت بـا بغض بگـویی !
"كــاش اینجــا بــود"
آنوقت است که می فهمی
چقدر زود دیر میشود
ومن حتی
بخوابت هم نمی آیم ....!!!!
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است
کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود، سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد
شبـــانــه بــه مــهمـــانــــی ِ بــاران مـــی روند!
چـــتری از نــــوازش بــرایمـــ بگـــستران!
مــــن از این بـــاران هــای گـــاه و بــی گـــاه...
بیــــزارمـــــــ!!!
بیخــودی قــاب ِ دلمـــ را اسیرَت کـــردم!تـو حتـی یادت همــ لیاقت فکر کــردن ندارد... چه رســد به خـــودت!
دلمــ پــُر است! خیلــی پـــُر!
و چقـــدر این روز هـــا زیاد میخواهـــمت!!!!
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی
تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی
و بنده اش را نادیده می گیری
می خواهم بدانم
دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی،
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟
بــالای چشمتــ ابروستـــ...!
هـمه فهمیده اند جــای تو خالیستـــ..!
چشمـتــ را دور دیده انــد..!
بـویـدَمـش . . . !
بـوسـیـدمَـش . . . !
خـدایـا ایـن هـمـان یـار خـلـق نـشـده ی مَـن اسـتـــ . . . ✿ツ
خبری نیست ! ندو ...
حالا هی هول بزن برای رسیدن !
آنجا اشک خیرات می کنند و حسرت !
خبری نیست ! ندو ...
| :قالبساز: :بهاربیست: |



